تبليغاتX
داستان همیشه ناتمام من...

راهی به جز گریز(این دفعه واقعا قسمت 35)

یعنی سوتی قشنگتر از این دیده بودین تا به حال

یعنی من قسمت۳۴ رو دوبار ویرایش کرده بودم و حالی م نشده بود

یعنی این روزا کلا حالم دست خودم نیست

یعنی رهگذر جون قربون قدمات بیشتر از اینجا ها گذر کن!

یعنی اگه بدونی من این روزا چقدر سوتی میدم و چقدر خواب آلودم و کاهش سطح هوشیاری پیدا کردم از این سوتی کوچولو تعجب نمیکنی...

یعنی این روزا و این شبا داره پدر پدر منو درمیاره ...

ولی بازم شکر که خدا با ماست ...

 

خب الان خاطرات ایمان به جایی رسیده که دختر عموی فریدو دارن بهش غالب میکنن! و فرید داره تلاش میکنه که از زیر این وصلت زوری در بره و ایمان هم داره جوش میزنه که فرید از حق خودش دفاع کنه و رک و راست حرفشو بزنه و اینک ادامه داستان از زبان ایمان::

توی خونه دل توی دلم نبود می ترسیدم فرید دسته گل به آب بده یا کسی رو ناراحت کنه. ساعت تقریبا 30 / 11 زنگ زدم خونه شون. خداروشکر سینا جواب داد. گفتم: چه خبر؟! فرید چی کار می کنه؟!

- با عاطفه حرفاشو زده. ظاهرا بد جوری هم به تفاهم رسیدن. فعلا داره به عموم یه جورایی حالی می کنه که مایل به این وصلت نیست ولی خبر نداره با یکی پرروتر از خودش طرفه. چون این عمویی که من می بینم با همین زرنگی ش دخترشو بالاخره به ما می چسبونه. اونم با چسب دو قلو! فعلا که همه چی به قوت خودش باقی یه و خبری نشده حالا ببینیم تا بعد.

فردا با هزار جور فکر و خیال و نگرانی منتظر فرید نشستم. موبایلش یه بند اشغال بود. تلفن خونه شونو هم فقط مامان و باباش جواب می دادن. نمی دونم چرا روم نمی شد باهاشون حرف بزنم. می ترسیدم فرید خیلی خراب کاری کرده باشه. صدای زنگ خونه بلند شد. لابد یکی از هنر جوهای بابام بود. دکمه ی اف افو زدم. یه نفر با یه جعبه شیرینی از پشت سر اومد تو با صدای بلند گفتم: فرید تویی؟!! این جا چیکار می کنی؟!

- اِ سلام دیوار جون!

- سلام!

- حالت خوبه دیوار جون!

- خوبم بیا تو ببینم!

- منم خوبم بد نیستم چیکار می کنی دیوار جون؟!

دست شو کشیدم و گفتم: زهر مار و دیوار جون. بیا تو دیگه! چی شد بالاخره ؟خیلی نگرانت بودم...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط Drفرشته در سه شنبه 19 اردیبهشت1391 ساعت 22:59 | لینک ثابت |

راهی به جز گریز(قسمت 35)

سلام

میدونم که اگه بخوام حرف بزنم باید فقط ناله کنم پس بهتره چیزی نگم

البته حال این روزام واقعا سخته اما امیدم به آینده س و نتیجه ای که میخوام بهش پابند بمونم...

اینم ادامه خاطرات ایمان::

دیگه نتونستم تحمل کنم و بالاخره نگاش کردم. چهره ش خیلی معصوم و دلنشین بود. پوستش سفید بود و چشمای کمرنگش بیشتر چهره شو معصوم می کرد. بینی و لبای کوچیکی داشت و وقتی می خندید خیلی جذاب می شد. از گوشه ی روسری ش چند تار موی مشکی بیرون زده بود و روی هم رفته دختر زیبایی بود.

وقتی تو چشمام نگاه می کرد انگار دنبال یه چیزی می گشت همون چیزی که من با نگاه کردن تو چشاش جستجو می کردم و اون یه چیز، عشق بود که هر دومون هنوز پیداش نکرده بودیم.

نمی دونم! هر چی که بود احساسی داشتم که تا حالا بهم دست نداده بود. توی اون مدتی که به چشماش نگاه نمی کردم از صداش لذت می بردم. انگار که توی گوشم می پیچید و حالا که به چشماش نگاه می کردم تا عمق جونم نفوذ می کرد ولی من نمی تو نستم روی این عشق حساب کنم. فکر اینکه اگه پیشنهادی بدم و به خاطر تعارف برای اون شب یا داروها یا... قبول کنه و یا دلش برام بسوزه و این کار و بکنه رنجم می داد. به علاوه اون مشکلات زیادی داشت که هر چند کم بروزشون می داد اما من می فهمیدم. به خاطر همین ملاک این عشقو گذاشتم واسه موقعی که خودش بیاد و ابراز کنه. اون موقع هم باید مطمئن می شدم فیلم بازی نمی کنه مثل نسترن و پریا و خیلی دخترای دیگه...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط Drفرشته در یکشنبه 10 اردیبهشت1391 ساعت 21:8 | لینک ثابت |

نتیجه ای که امیدوارم همیشه یادم بمونه ...

لاگ بوکم پیدا شد

امروز کلی مریض تالاسمی دیدیم تازه استاد خودمونم تالاسمی ماژور بودکه خیلی دوسش بداشتم

آقا چرا هیشکی ازم نمیپرسه چقدر سوغاتی خوردم؟؟! بالاخره باید به قسمتای خوب زندگی هم پرداخت

ولی قسمت بدش هم اینه که فرصت نشد هیچکدوم رو پرو کنم اما عیب نداره آخرش خوشه

خلاصه دست مامان جون و بابا جون بیست

واقعا وقتی آدم یه خونواده ی خوب داره دیگه چه دلیلی واسه غصه خوردن وجود داره اصلا؟!؟

این نتیجه ای بود که دیشب بهش رسیدم

پس به کوری چشم تمام چندشان و حسودان دنیا ۳ نقطه . . .

 

پ.ن (مخصوص داداش کوچیکه ی خودم امیرحسین): عزیزم هرکاری میکنم وبلاگت برام باز نمیشه وگرنه من به یادت هستم و تنهات نذاشتم ...


نوشته شده توسط Drفرشته در دوشنبه 4 اردیبهشت1391 ساعت 19:0 | لینک ثابت |

دلم میخواد برم یه جایی که آدم نداشته باشه!!!

سکانس اول : دیشب ::

بابا و حسینو که ولش کن خیلی سنگدلن! مامان تو بگو یعنی من برم؟؟

اگه نری چی میشه؟

نمره ی یکی از بخشای اطفالم صفر رد میشه شایدم حذفم کنن از این دو حالت خارج نیست

مامانم از خستگی و سردرد و دندون درد حتی نای حرف زدن نداره ...

زنگ میزنم به فرزانه: من فردا نمیرسم بیام خوابگاه و مجبورم مستقیم از ترمینال بیام بیمارستون! میشه بری از اتاقمون لاگ بوک و روپوشم رو برداری و فردا برام بیاری...

 

سکانس دوم: ساعت ۵صبح

فرشته ساعت پنجه پاشو نمازتو بخون بریم

من درحالیکه کتکش میزنم!:ولم کن من که گفتم نمیخوام برم

فرشته ساعت پنج و نیمه! نمیخوای بری نرو!

جدی جدی ممکنه حذفم کنن! اگه به اتوبوس ساعت ۶ نرسم کلا رفتنم فایده نداره! تا تو ماشینو از پارکینگ بیاری بیرون من آماده شدم!

ساعت راس ۶ میرسیم جلوی ترمینال. اتوبوس راه میفته. با یه حرکت تاکتیکی سبقت میگیریم و راهو بر اتوبوس میبندیم.

آقا برو کنار من سوار شم

خانوم هیچی جا نداریم

بابا من یه نفر بیشتر نیستم

حتی یه نفرم جا نداریم

آقا توروخدا من عجله دارم با بدبختی خودمو رسوندم اینجا

این اتوبوس که جا نداره ولی اگه دیر بجنبی ۶ونیمی هم پر میشه

حسین میره برا ساعت ۶ونیم بلیط بگیره و من توی ماشین هنوز دارم فکر میکنم که یعنی برم؟!

ساعت ۶و بیست و پنج دقیقه حسین بالاخره از دفتر تعاونی میاد بیرون با دستای خالی!!

۶ونیمی هم بلیطش تموم شده ۷هم در شرف تموم شدنه!! میگی چیکار کنم؟

استاد دیروز ساعت ۱۰ونیم از بخش رفته در بهترین حالت من دم رفتن استاد میرسم بیمارستون!

میخوای نری نرو فرشته جان هرجور خودت میدونی

بعدازظهر ۱تا۵ کلاس آمار و فارما دارم بذار حداقل اونارو غیبت نخورم...

 

سکانس سوم: در اصفهون!

درحالی که عضلات پام داره وا میره دوان دوان خودمو به تاکسی میرسونم

آقا فقط سریعتر منو برسونین بیمارستان بهشتی

حتما خواهر ... قابل شمارو نداره ۵تومن میشه

جووووووووووووون ن ن ن ن ن؟!؟!؟

 

ببخشید آقای نگهبان میشه ساک من ...

نه خانوم نمیشه

آقا خواهش التماس تمنا به محض اینکه استادم حضوری مو زد میام میبرم

چه عجب یکی دلش برا ما سوخت ...

 

سکانس چهارم: در بیمارستون!!::

استاد سلام من دانشجوتون هستم میخواستم بگم من دیروز واسه این غایب بودم که ...

خب باشه من الان دارم پرونده هارو تکمیل میکنم باشه بعدا میام( البته لحن زننده تر از این بود! من بلد نیستم بنویسم!)

نیم ساعت بعد یعنی ساعت به قول اصفهونیا ۱۱ربع کم! استاد تشریف فرما میشوند ...

خب شما بودین که دیروز غیبت کردین؟

بله استاد راستش مامان و بابای من جمعه از مکه اومده بودن منم تک دختر خونواده م دیروزم مراسم استقبال و مهمونی داشتیم این شد که ...

چی؟!؟ مامان و بابات از مکه اومده بودن به شما چه ربطی داشت!!؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

استاد آخه من واسه بدرقه شونم نبودم!

یعنی شما دیدن مامان و باباتو به مریض دیدن ترجیح دادی؟! شما فردا چه دکتری میخواین بشین اصلا؟! میدونین شما با غیبت دیروزتون چقدر از لحاظ علمی عقب افتادین!!

بله میدونم ولی جبران میکنم استاد

چطوری جبران میکنی؟! شما که فردا دارین از این بخش میرین! حتما کلاسای تئوری ۵شنبه رم نبودین! ۵شنبه م کلاس داشتین دیگه؟

یکی از همگروهیای چندش: بله استاد!

بفرمایید! به شمام میگن دانشجوی پزشکی؟!؟

یعنی شما غیبت منو موجه نمیدونین؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

نه که نمیدونم یک دانشجوی پزشکی اولین اولویت زندگی ش باید درس و دانشگاه و بیمارستان باشه

به قیمت شکستن دل پدر و مادرش؟؟؟

پدر و مادر شما بیخود از شما انتظار دارن! پس اونا هنوز معنی پزشکی رو درک نکردن

استاد اگه معنی پزشکی سنگدل شدنه من از پزشکی انصراف میدم

همون بهتر که انصراف بدی فکر کردی پزشکی که تمام کلاساشو غیبت میکنه به درد میخوره؟!؟

شما از کجا میدونین که من تمام کلاسامو غیبت کردم...

یکی دیگه از بچه های چندش: انقدر با اتند کل کل نکن!

خب حالا سوالایی که دیروز به بچه ها دادمو جواباشو پیدا کردی؟؟

من:

چیه؟ نکنه میخوای بگی سوالارو هم نخوندی؟... خب سوالا پیش کی بود؟

یکی دیگه از چندشا: بفرمایید استاد اینم سوالا!

خب تو که انقدر! غیبت میکنی جواب بده! سوال اول؟

سکوت من

پاسخ کامل و دقیق یک چندش ... قهقهه های سایر چندش ها ... سکوت دوباره ی من ... قهقهه ... نگاه نفرت بار من ... جمع شدن اشک تو چشمام ... قهقهه ...

استاد: اصلا تو سر کلاس تئوری خود من اومدی؟

بله استاد

من چه مبحثی رو تدریس کردم؟ بچه ها چیزی نگین میخوام خودش جواب بده

مبحث معاینه فیزیکی

پس چرا جواب سوالارو نمیدونی؟

۳هفته از تدریس شما گذشته بچه ها همه مرور کردن که الان بلدن ولی من فرصت نکردم گفتم که دیشب مهمونی داشتیم ...

باز که این حرفو تکرار کردی!!؟ برای دانشجوی پزشکی چی مهمتر از درسه؟!؟ زشته اصلا این حرفا! سوال بعد ...

نمیدونم استاد

پس تو چی بلدی؟ اصلا مگه تو آخر هفته امتحان نداری؟

سعی میکنم تو این یه هفته تمام مطالبو بخونم

این حرفا به درد من نمیخوره باید به جای غیبت دیروزت یه بار دیگه بیای سر راند من وگرنه نمره ای واست رد نمیکنم

کی بیام ؟ ما که دیگه این بیمارستان نیستیم!!

حتی اگه شده از بخشای دیگه ت بزنی باید یه روز دیگه بیای و به تمام این سوالا کامل و دقیق جواب بدی... خب دختر گلم شما جواب این سوالی که این خانوم بلد نبودن رو بده

دختر گلش(چندش خودمون): منم نمیدونم استاد

پس معلومه شمام نخوندین

چندش: وای نگین توروخدا من دیشب ۵بار از روی تکست خوندم()

من تو دلم::  به خدا اگه دیشب بیکار بودمم محال بود حتی نگاه به تکست بندازم...

 

سکانس پنجم:

لاگ بوکم گم شد! با چند نفر دعوام شد! آمار و فارما حضور غیاب نکردن! صبحونه و ناهار نخوردم! از ضعف و خستگی سر کلاس آمار خوابم برد! از سی و یک جلسه امتحان اطفال فقط ۴جلسه خوندم! چشمام داره از کاسه در میاد! به منم میگن دانشجوی پزشکی؟؟؟؟؟!!!!!

پ. ن ۱: پزشکی که علم داشته باشه اما انسانیت نداشته باشه همون بهتر که مریضاش بمیرن!!

پ.ن ۲:اصلا برام مهم نیس که حذف بشم یا صفر بشم یا امتحانو پاس نشم مهم انسانیت موندن مه...

پ.ن ۳: خدایا سر راه همه ی چندشای عالم یه چندش مثل خودشون قراربده تا شاید بفهمن! و به من صبوری بده تا از چندش بازی این آدمای آدم نمای بی مقدار به هم نریزم ... همین ...


نوشته شده توسط Drفرشته در یکشنبه 3 اردیبهشت1391 ساعت 19:28 | لینک ثابت |

راهی به جز گریز(قسمت34)

سلام به دوستای گلم و عرض شرمندگی بخطر اینکه نتونستم داستانمو براشون میل کنم

راستش خیلی تلاش کردم ولی نمیدونم مشکل از کجاس که فایل داستانم ضمیمه نمیشه! خودتون اگه راه حلی واسه این مشکل دارین لطفا بهم خبر بدین. ممنون

و ادامه داستان::

فقط خدا می دونه چقدر ایمان درباره ی عشق پرستو خودخوری کرد و به روش نیاورد. این عقاید و افکار لوسش گاهی وقتا منو هم دیوونه می کرد.آهان همین جای دفترش نوشته که مطمئنه پرستو رو خیلی دوست داره ولی باز همون لحظه زیرش زده.

                                                       *       *       *

دیگه نتونستم تحمل کنم و بالاخره نگاش کردم. چهره ش خیلی معصوم و دلنشین بود. پوستش سفید بود و چشمای کمرنگش بیشتر چهره شو معصوم می کرد. بینی و لبای کوچیکی داشت و وقتی می خندید خیلی جذاب می شد. از گوشه ی روسری ش چند تار موی مشکی بیرون زده بود و روی هم رفته دختر زیبایی بود.

وقتی تو چشمام نگاه می کرد انگار دنبال یه چیزی می گشت همون چیزی که من با نگاه کردن تو چشاش جستجو می کردم و اون یه چیز، عشق بود که هر دومون هنوز پیداش نکرده بودیم.

نمی دونم! هر چی که بود احساسی داشتم که تا حالا بهم دست نداده بود. توی اون مدتی که به چشماش نگاه نمی کردم از صداش لذت می بردم. انگار که توی گوشم می پیچید و حالا که به چشماش نگاه می کردم تا عمق جونم نفوذ می کرد ولی من نمی تو نستم روی این عشق حساب کنم. فکر اینکه اگه پیشنهادی بدم و به خاطر تعارف برای اون شب یا داروها یا... قبول کنه و یا دلش برام بسوزه و این کار و بکنه رنجم می داد. به علاوه اون مشکلات زیادی داشت که هر چند کم بروزشون می داد اما من می فهمیدم. به خاطر همین ملاک این عشقو گذاشتم واسه موقعی که خودش بیاد و ابراز کنه. اون موقع هم باید مطمئن می شدم فیلم بازی نمی کنه مثل نسترن و پریا و خیلی دخترای دیگه.

                                                   *         *           *


ادامه مطلب
نوشته شده توسط Drفرشته در یکشنبه 27 فروردین1391 ساعت 22:31 | لینک ثابت |

پروسه ی پاک شدن از خاطره ها ...

مامان و بابام شنبه ی این عازم سفر نورانی حج شدن...

برای بدرقه شون همه اومده بودن خاله ها عمه ها بچه هاشون دوماداشون عروساشو نوه هاشون!!!

حتی مردای فامیل مرخصی گرفته بودن ...

حسین کلاس شو کنسل کرده بود ...

داداشام مدرسه شونو دودر کرده بودن ...

دوستا و همکارای قدیمی بابام ...

خلاصه هرکس که مارو میشناخت ...

همه ی همه بودن جز تنها دختر خونواده که محکوم بود توی دیار غربت مثل هر روز صبح زود توی بیمارستان باشه ...

حالا داداشام یک هفته س که نمیدونم چی میخورن چی میپوشن چی مینوشن!!

کوچکترین گندشون این بوده که موبایل داداش کوچیکه رو تو گیم نت ازش زدن ...

اگه حسین شبا نمیرفت پیش شون بخوابه احتمالا الان کل خونه زندگی مونو زده بودن ...

مامانم تنهایی ساک شو بست ...

آب پشت سرشو همسایه هامون براش ریخته بودن ...

و نمیدونم اصلا کسی از زیر قرآن ردشون کرده بود ؟؟؟

خداروشکر که همه بودن جز اصل کاری که یه روزم که باید به درد میخورد به درد نخورد ...

پ.ن ۱: دلم خونه از دوری خونه ... همش تقصیر حسین بود که نذاشت این ترم مرخصی بگیرم !!!

پ.ن۲: فردا امتحان جراحی اعصاب داریم ... امتحانی که قبل عید بخاطر فشار زیاد و نزدیکی به مرز جنون مجبور شدیم بندازیمش بعد عید ...

پ.ن۳: دو هفته دیگه امتحان اطفال داریم ... دو هفته بعدش فارماکو ... هفته بعدش کوفت ... بعدترش مرگ ...

پ.ن۴: خلاصه ای از زندگی من در این روزها : امتحان ... دوری ... امتحان ... دوری ... امتحان

پ.ن۵: ببخشید خیلی وقت بود ناشکری نکرده بودم ! دیگه داشتم میترکیدم! تا یه کم غر نمیزدم سبک نمیشدم! هرچند هیچی مث گریه آدمو سبک نمیکنه ...


نوشته شده توسط Drفرشته در چهارشنبه 23 فروردین1391 ساعت 19:30 | لینک ثابت |

راهی به جز گریز(قسمت 33)

خب اینم از سال جدید... بعد از یه استراحت و وقفه ی طولانی دیگه وقتشه یه سری بزنیم به این داستان در پیت مون  و قبل از اون یه توضیح کوتاه:

با شروع سال جدید فرید داستان ما هم وارد سال جدید زمان خودش میشه

منتها با هزار تا خاطره ی بد که عیدشو براش زهرمار میکنن

بعد از خودکشی پرستو اتفاقایی میفته که فرید فعلا ترجیح میده تو دفتر خاطراتش چیزی در موردشون ننویسه تا بیشتر از این با یادآوری شون زجر نکشه

از الان دفتر خاطرات فرید حالت درد دل و یادداشت به خودش میگیره...

امیدوارم از خوندن ادامه داستان یا همون یادداشتای فرید لذت ببرید

کماکان منتظر شنیدن نقطه نظرات شما نیز هستم

 

شیطونه می گه این دفعه گوشی یو بردارم و هر چی از دهنم در می یاد بارش کنم. دختره ی سرتق پر رو. هیچ جوری روش کم نمی شه! عجب ها! سنگ پای قزوینم بود تا حالا آب شده بود رفته بود پی کارش!

 اصلا نمی دونم برا چی نشستم و این  چرت و پرتارو می نویسم. فقط می دونم تا حالا تو عمرم این قدر اعصابم خط خطی نبوده....

دیگه از همه چی داره حالم به هم می خوره. اَه اَه... تف به این زندگی بیاد!

آخه چرا هر چی بدبختی ورنگ و وارنگ تو این دنیاس من باید ببینم؟! یکی نیست به خدا بگه مگه این آدمای بدبخت فلک زده چقدر ظرفیت دارن...

.

.

.

.

نه! خداییش نوشتنم بد نیست. با این که اصلا حوصله شو ندارم ولی از دو دقیقه پیش تا حالا که اون بالاییا رو نوشتم یه کمی خالی شدم. انگار یه جورایی دل آدم رو خوش می کنه، بهت امید می ده که شاید یکی یه روزی یکی اومد و این دفتر تو خوند و بعد فهمید چقدر همه چی یو تو خودت ریختی و چرا دق مرگ شدی!...

اون روزی که ایمان این دفتر عریض و قطور رو بهم داد به باد مسخره ش گرفتم ولی ایمان گفت یه روزی می رسه که می بینی هیچ کسی دورت نیست و انگار هیچ چی و هیچ کس رو نداری. هیچ کسی نیست که بفهمه که درک کنه که تو واقعا چی می کشی. اون وقت دیگه مجبور می شی بشینی و با خودت درد و دل کنی. حالا فکر کنم اون روز رسیده...

 شاید ایمان خودش می دونست یه روزی می ره و انقدر به قول خودش تنها و بی کسم می کنه...

حالا رفته، رفته که مجبور شدم به جای درد و دل با اون بنشینم و با ورقای این دفتر درد و دل کنم... کجاس ببینه اون رفیق الکی خوش شوخ و شنگش امروز چه حالی داره؟

آخه کی فکرشو می کرد یه دفعه همه چی اینطوری به هم بریزه...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط Drفرشته در سه شنبه 15 فروردین1391 ساعت 13:24 | لینک ثابت |

شرمنده اگر کم پیداییم!!

سلام به همه دوستای مهربون و با معرفت خودم
عید همگی رسما مبارکککک
با آرزوی سالی خوش و تعطیلاتی خوش تر ! برای همه ی همه ...
قبلا بابت اینکه ممکنه تو ایام عید کمتر فرصت کنم به نت سر بزنم شطرنجی هستم!!
آخه ما عیدا یه کم برنامه مون پره و امسال هم نسبت به سالای قبلی حجم کاری دو برابر شده!

مثلا همین دیروز 4عدد مهمونی و 2وعده ناهار و شام رو پوشش دادیم!

امروز هم از وسط مهمونی فرار کردیم! طبق آخرین اخبار تا شنبه ی هفته دیگه وقتمون فول تایم پره مثلا همین فردا یه ناهار یه شام و یه مجلس پاگشا کنون! یعنی سه جای ناقابل دعوت داریم!!

آخه نه که ما اشخاص بسیار مهمی هستیم...

حقیقت اینه که چون من غیر از 13روز عید وقتم مال خودم نیست و درست و درمون تو ولایت خودمون بند نمیشم واسه همین خودم و ملت بزرگوار فک و فامیل انبوهمون مجبوریم از این دوره زمانی اندک حداکثر استفاده رو ببریم ...
البته از بعد اینترنی حتی این 13روز رو هم باید کشیک وایسیم بیمارستان و ملت کلا قیافه ی ما از یاد و خاطرشون پاک خواهد شد ...

اما در مورد کامنتهای پست قبلی:
@عمران: منظور من از سال سرنوشت قبولی حسین توی پی اچ دی! رشته خودش بود و اینکه هر شهری قبول شه منم باید باهاش برم اونجا و خلاصه تکلیف محل کار خودش و دانشگاه من معلوم میشه و از همه مهمتر اینکه از این دوری زجر دهنده خلاص میشیم چون تو این 8 ماهی که عقد کردیم سرجمع 2ماهشم کنار هم نبودیم!!!

@زیک زاک: ایرج میرزا تا روزی که خودش بره دانشگاه که احتمالا از شنبه هفته دیگه س نت پیداش نمیشه بعدم کلا بذار این بدبخت بچسبه به درسش و مث من معتاد نت نشه ... خلاصه اگه پی اچ دی قبول نشه تقصیر توئه!

@پرستو: عیدی من و گراهام بل چه قابل شمارو داره فقط بفرمایین چی تقدیم کنیم؟!

@زینک: ایول به خودت جانم!

@همه: در اولین فرصت سر میزنم اساسی ...


 

 


نوشته شده توسط Drفرشته در چهارشنبه 2 فروردین1391 ساعت 20:27 | لینک ثابت |

عید همه مبارککککککککککککککک

سلامممممممممممم

تا آزادی نهایی فقط یک امتحان شفاهی کشکی فردا باقی است............

میخواهیم در همین جا فرصت را غنیمت بشمرده و سال نو را پیش پیش تبریک عرض نماییم!

چرا که از آنجا که ما تازه فردا میخوایم بریم دنبال تدارکات خرید عید و خودتکانی و از اینجور چیزا!!!!!!

و خلاصه وقتمان بسی تنگ خواهد بووود...

آقا درکل که ایشالله سال خوب و پر برکتی در پیش داشته داشته باشید

لحظه سال تحویل هم واقعا و شدیدا برای ما دعا کنید که تا پایان امسال خبرای خوبی بهمون برسه

من و همسر گرام که امسال رو به نام سال سرنوشت! نامگذاری کردیم و امیدواریم سرنوشت خوبی در انتظارمون باشه یعنی در انتظار همه مون باشه...

به امید گرفتن کادوها و عیدیای توپ...

فعلا  و  


نوشته شده توسط Drفرشته در چهارشنبه 24 اسفند1390 ساعت 15:6 | لینک ثابت |

پایان بخش پر فراز و نشیب جراحی

دوباره داریم به شمارش معکوس واسه امتحانا نزدیک میشیم

3تا امتحان کتبی و 3تا امتحان شفاهی بخش جراحی که با هیشکی شوخی نداره و مث داخلی نیس که افتاده هارو یه جوری بپاسونه

و این یعنی دقیقا یک ترم ناقابل عقب بیفتادن

و فقط خدا و یه دانشجوی پزشکی میدونن که برای یه دانشجوی پزشکی مصیبتی بالاتر از عقب افتادن نیس

بر این اساس تصمیم بگرفتیم پس از 2ماه تمام ترک درس و جزوه و ماژیک هایلایت! از خوشگذرانی و عیاشی خویش بکاهیم و کمی هم بچسبیم به زندگی مان!

در راستای این هدف مهم از امروز در سالن مطالعه بساط پهن خواهیم نمود و به رسم بزرگان خرخوانی را پیشه خود خواهیم ساخت

باشد که مایه ننگ و عبرت دیگران نبشویم!

(ولی خداییش زور داره ها! ملت الان همه دارن چشم بازارا رو درمیارن اونوقت ما باید تاشب عید کنج سالن مطالعه بپوسیم! این انصافه؟!)

خلاصه از این تاریخ به بعد کمتر در نت ظاهر خواهیم گشت و به حال بیکارانی همچون پترس که میتوانند با آرامش روزی شونصد عدد فیلم ببینند رشک خواهیم برد.

از تمامی دوستان عزیز خواهشمندیم در این مدت در حفظ نظم وبلاگ کوشا باشند و با یاری هم خودشان آن را اداره بفرمایند.

با تشکر- یه امتحان ذلیل بدبخت


نوشته شده توسط Drفرشته در شنبه 6 اسفند1390 ساعت 15:18 | لینک ثابت |

منوی اصلی

صفحه نخست
آرشيو وبلاگ
پروفایل مدیر وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
پزشکی و سلامت
شعر و ادبیات
فرهنگی اجتماعی
طنز و سرگرمی
مذهبی فلسفی
یادداشت و درددل
متفرقه
داستان دنباله دار

درباره ی ما


به نام خدای او
که اگر او نبود من نیز نبودم
واگر خدایش نبود نه من بودم و نه او


درد من حصار برکه نیست... درد من زیستن با ماهیانی است که حتی فکر دریا به ذهن شان خطور نکرده است(به روایت استاد بزرگوار و شهیدم: دکتر علی شریعتی)

شاید این وبلاگ پایانی باشد برای داستان همیشه ناتمام تنهایی من

مطالب گذشته

اردیبهشت 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389

دوستان من

قالب وبلاگ
بانک قالب های فارسی وب
کلبه پزشکی ایرانیان
طب سینو
وبلاگ جامع طب سوزنی ایران
سایت پزشکان بدون مرز
شبکه اجتماعی دانشجویان علوم پزشکی
اطلس متحرک پزشکی
پایگاه دانشجویان پزشکی ایران
گیاهان دارویی و خواص آنها
دستورات دارویی و تازه های درمان
مدلاگ
سیب پزشکی
قالب وبلاگ
بازی آنلاین فلش
طراحی سایت ، هاست و دامنه
تالار وبلاگ نویسان

ابزار

RSS
Powered by
Blogfa

کلیه ی حقوق مادی و معنوی وبلاگ dr-nevisande محفوظ می باشد.
طراحی شده توسط یاس تم

مسیریابی رایگان نوکیا توسط Ovi Maps v3.0

طراحي و ساخت سايت با استفاده از Basekit.com

کتاب افزونه‌های فایرفاکس - شماره ۱

دانلود نرم افزار موبایل